Saturday, November 27, 2010

شخصیت های داستانم

غمگینم، خیلی زیاد. شخصیت های داستانم هم غمگینند. ملیحه با اون چشمهای درشتش زل زده به در و منتظر شوهرشه. دلش شور میزنه که چرا این بارون لعنتی قطع نمیشه. سارا هم زانوی غم بغل گرفته که چرا بچه اش را پارسال از دست داده و حالا هر کار میکنه دوباره بچه دار نمیشه. من هم اینجا نشستم و فقط غصه میخورم که چطوری به ملیحه بگم که شوهرش تصادف کرده زیر بارون. اصلا انصاف است که تصادف کرده باشه؟

Thursday, November 25, 2010

اخلاقم ان دماغی است. لطفآ نزدیک نشوید :(

Wednesday, October 20, 2010

من باور دارم که برای این نمی نویسم که خوانده بشم، واقعا برای دلم می نویسم، ولی خدایی یعنی هیچ کسی اینجا را نمی خونه که من کامنت نمی گیرم . ؟؟؟

Friday, October 8, 2010

کودک درونم نشسته ته دلم با کف صابون حباب درست کرده. حالا اون قسمتش که بازی میکنه و از ته دل قهقهه میزنه خیلی بد نیست چون باعٽ میشه من هم لبخند بزنم، ولی هر بار که با کف دستش حبابها را ترق ترق میترکونه من نیم متر از جام میپرم :(
درد من تنهايي نيست ؛ بلكه مرگ ملتي است كه گدايي را قناعت ، بي عرضگي را صبر می دانند ، و با تبسمي بر لب اين حماقت را حكمت خداوند مي نامند

گاندي

Sunday, September 26, 2010

Ok, you won. I quit.

Tuesday, August 31, 2010

If you don't like something, change it. If you can't change it, change your attitude. Don't complain. Maya Angelou